X
تبلیغات
من و علی در آغوش خدا




























من و علی در آغوش خدا

به پیشنهاد پیشی عزیز و در پی اصرارهای مکرر مهتاب ؛همچنین به مناسبت فرارسیدن سال نو از خودمان رونمایی می نماییم.

این شبیه ترین تصاویری بود که توانستم از آب در آورم...تصویر خودم به واقعیت نزدیک تر است تا همسرکم!

تقدیم با عشق

 

               

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 18:3 توسط فاطیما|

بیشتر از یک هفته از زندگی پرجنب و جوش ما درسینما گذشت،ناهار و شاممان را در سینما خوردیم و گاهی حتی از خستگی روی همان صندلی های آشنا خوابمان برد،واز صبح تا پاسی از شب بین مسیر سینما تا محل کارمان را با عجله در تردد بودیم،تجربه ی جالبی بود که شاید هیچ وقت دیگری در زندگی ما تکرار نشود....به جز روز اول اکران که از تماشای فیلم های "بیگانه" و "ارسال یک آگهی تسلیت برای روزنامه" بی نصیب ماندیم،بقیه ی فیلم های به اکران در آمده در اصفهان را دیدیم،

از "زندگی جای دیگری است" و "خانوم" و "رد کارپت" در پست قبلی گفتم.

دو فیلم "پایان خدمت" و "پنج ستاره " رو بسیار دوست داشتم چون دقیقا مثل فیلم "خانوم" که خانومی و بانو بودن زنان ایرانی رو به تصویر کشیده بود،این دو فیلم هم تصویری دیدنی از مردانگی رو به نمایش گذاشتند.

فیلم "خط ویژه" با بازی هانیه توسلی،مصطفی زمانی، هومن سیدی و همچنین فیلم"مردن به وقت شهریور" با حضور هانیه توسلی،حمید فرخ نژاد و نازنین بیاتی.....با اینکه بازیگران مطرحی داشتند اما به نظر من فقط در حد تله فیلم بودند.

تعداد قابل توجهی از فیلمهای امسال به موضوع دفاع مقدس پرداخته بودن،مثل:"عاشق ها ایستاده می میرند"،"پنجاه قدم آخر"،"چ"،"خانه ای کنار ابرها" و "معراجی ها"....که از بین این ها فقط "خانه ای کنارابرها "رو دوست داشتم،اون هم به خاطر دخترک شیرین زبون توی فیلم.

راستی این رو هم بگم تو فیلم "پنجاه قدم آخر" یه بازیگر جدید به اسم سلمان فرخنده در نقش اکبر کاظمی معرفی شده که تن صدایش بسیار شبیه مرحوم خسرو شکیبایی است.

"شهابی از جنس بلور" فیلم مستندی درباره ی لبنان و سوریه  با بازی امین زندگانی بود که به خاطر خستگی زیاد و همینطور زیرنویس های ریز خوابم برد و نتونستم کامل ببینمش ولی علی می گفت که فیلم خوبی بوده.

"سایه روشن"از این فیلم های توهمی بود که تا لحظه ی آخر نمی فهمی که کی زنده و واقعیه و کی مرده اس و روحه،فضای لوکیشن توی یه خونه و با نور خیلی کم بود که اصلا دوستش نداشتم.

"اشباح"به کارگردانی مهرجویی به سبک سیاه و سفید بود،نیمه ی اول فیلم هم از لحاظ ریتم و هم داستان بسیار خوب بود ولی نیمه ی دوم ریتم کند و داستان کسل کننده شد.

"خانه ی پدری" از بدترین فیلم های جشنواره بود،لوکیشن به یک خانه ی قدیمی حوصله سربر محدود می شد...و داستان فیلم گرچه بعد زمانی نوجوانی تا میانسالی یک شخص و به عبارتی سه نسل را نشان می داد اما موضوع فیلم برای زمانه ی ما بسیار دور از باور و نخ نماشده بود.

"کلاشینکف" یک طنز سیاه اجتماعی بود و تنها فیلمی بود که دیالوگ ها و سکانس های طنزآلود اش عکس العمل تماشاچیان را در پی داشت.و آخرش هم دقیقا مثل فیلم گشت ارشاد بود،البته کارگردان هر دو فیلم هم آقای سهیلی بود.

"انارهای نارس" هم فیلم خوبی می توانست باشد اگر انتهای مبهمی نداشت....چیزی که توسط اصغر فرهادی در سینمای ایران مد شد و به نظر من فقط برازنده ی کارگردان برجسته ای چون اوست و بس!

دیشب هم که دیگر حالمان از هرچه ساندویچ سرد و پاپ کورن و چیپس و پفک به هم می خورد خودمان را به یک بستنی قیفی شکلاتی بزرگ دعوت کردیم و بدین سان استثنایی ترین هفته ی زندگیمان به پایان رسید. 

فیلم هایی که آنها را قرمز کرده ام بیش از سایر فیلم ها دوست داشتمشان.

جا دارد همین جا از شور و شوق و انرژی وصف ناشدنی و پایه بودن آقای همسر کمال تشکر را بنمایم.

کوهنوردی های هفتگی مان همچنان ادامه دارد و جاهای جدید و شکاف های خطرناک و غارهای بکری را کشف نموده ایم که هرگز فکرش را هم نمی کردیم تا آنجاها برویم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:28 توسط فاطیما|

امسال بالاخره بعد از چندین سال خشکسالی، یه زمستون واقعی رو تجربه کردیم...شاید براتون جالب باشه که تو همین کوهنوردی های صبح های جمعه باطری گوشی دختر عمه ام یخ زده بود،یه روز صبح هم من و علی تو پارکینگ سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ،بعد یه لحظه کنار سطل زباله ی مجتمع توقف کردیم تا آشغالها رو بذاریم داخلش و اون موقع دیگه در ماشین بسته نشد و من تا مقصد دودستی و محکم در رو نگه داشته بودم،وقتی رفتیم تعمیرگاه گفتن که قفل ماشین یخ زده....دیگه جونم براتون بگه...آهان این دفعه ی سومی هم که برف امده بود،شب علی اومد دنبال من که بریم خونه....برف می بارید اما هنوز روی زمین ننشسته بود،نزدیک های خونه که رسیدیم یه لایه نازک برف نشست و همه ی ماشین ها با سرعت خیلی خیلی کم و چهار کنتاک روشن حرکت می کردن،سرعت ما هم حدود ۱۰ کیلومتر بود،سر یه تقاطع ترمز عمل نکرد و ما همینجوری سر خوردیم و رفتیم تو جدول ،احساس اون موقع رو نمی تونم توصیف کنم با چشم های وحشتزده به رو برو خیره شده بودیم و هیچ کاری هم از دستمون ساخته نبود....سپر جلوی ماشین از جا کنده شد،رادیاتور سوراخ شد...زنگ زدیم به پلیس برای کشیدن کروکی و....بعد به آهستگی به سمت خونه رفتیم و تو خود مجتمع هم یه بار دیگه سر خوردیم و رفتیم تو جدول...صبح زنگ زدیم جرثقیل بیاد ماشینو ببره که متوجه شدیم پلاک جلوی ماشین افتاده و گم شده...کلی هم دستمون به کلانتری و آگاهی و تعویض پلاک بند شد و هنوز هم بنده

صبح جمعه برای ششمین هفته پیاپی عازم کوه شدیم و بسی لذت بردیم ،بعد از صرف ناهار مامان پز،عازم خونه شدیم  هردومون هم خسته و گیج خواب بودیم که سر یه دوراهی علی یه دفعه فرمون رو پیچوند و گفت باید امروز بریم سینما،حیفه که فیلم های جشنواره رو از دست بدیم...

رفتیم و فیلم "زندگی جای دیگری است" به کارگردانی منوچهر هادی و با بازی حامد بهداد،یکتا ناصر،پارسا پیروزفر و نیکی کریمی رو دیدیم،فیلم بسیار زیبا و تاثیرگذاری بود،و بازی بهداد و ناصر(همسر منوچهر هادی) هم خیلی خیلی عالی بود.....با اینکه خیلی خسته بودیم تصمیم گرفتیم سانس بعدی هم بمونیم و چه تصمیم خوبی گرفتیم چرا که فیلم "خانوم" به کارگردانی تینا پاکروان محشر بود.....بازی امین حیایی و پانته آ پناهی ها تکان دهنده بود....و واقعا کیفیت صدای دالبی هم تاثیرگذاری فیلم رو دو چندان میکنه....شب خسته و کوفته برگشتیم خونه و امروز صبح هم باز رفتیم و فیلم "رد کارپت" به کارگردانی و بازیگری رضا عطاران رو دیدیم،در کل فیلم بدی نبود و بعضا دیالوگ های خیلی خنده داری داشت،ولی فیلم داستان خیلی خاصی نداشت...و بیشتر شامل صحنه های جدید و جالب از جشنواره کن بود و به نظر من برای مخاطب عام مناسب نبود،امشب هم اگه بشه خودمون رو به سانس ۱۰ شب می رسونیم،اگه رفتیم بعدا میام میگم،از بچه های وبلاگستان کسی رفتی فیلم ها رو ببینه؟مخصوصا اهالی پایتخت؟کدوم فیلم ها به نظرتون خوب بودن؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 18:31 توسط فاطیما|

نمیتونم توصیف کنم چه لذتی داره وقتی بعد از یه روز پرکار دوش گرفتی و بعد خزیدی توی رختخوابت و به یه خواب عمیق فرو رفتی؛یه جوون خوش تیپ و جنتلمن یواشکی کلید بندازه توی در و بیاد بالا سرت و با رایحه ی یه شاخه شب بوی سفید و یه شاخه آلستر زرد خوشرنگ از خواب بیدارت کنه!

یا وقتی روزه هستی و از شدت ضعف تمام بعد از ظهر رو تا خود خود غروب خوابیدی و هی از آشپرخونه سر و  صداهای خوشمزه!! شنیدی...بیدار بشی و ببینی علاوه بر چلو مرغ زعفرونی و سالاد فصل و دوغ خونگی معطر به عطر پونه،یه کاسه پر از انار دون شده،یه لیوان بزرگ آب هویج و یه لیوان بزرگ آب پرتقال انتظارت رو می کشه!

یا وقتی صبح زود خوابالو و اخمالو از دستشویی میای بیرون و یه دفعه یه نفر با یه صدای شاد و مهربون بهت میگه: "وای دختر،چقدر تو صبح ها که بیدار میشی قشنگی!"....و اون وقت بی اراده،یه لبخند پت و پهن تموم صورتت رو می پوشونه!

یه همچین مردی رو باید محکم تو بغل چلوندش و گردن همیشه خوشبوش رو غرق بوسه کرد و از خدا هزاران هزار بار به خاطر وجود نازنینش تشکر کرد.....

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 18:22 توسط فاطیما|

پنجشنبه و جمعه ای که گذشت،درهای رحمت الهی به روی ما گشوده شده بود و ما همه اش مهمونی بودیم.

شب جمعه مصی بالاخره به قولش عمل کرد و رفتیم شب نشین به صرف یه شام عالی....قسمت جالب قضیه این بود که مصطفی خودش پیشنهاد شرط بندی داده بود و حالا که باخته بود هی به خودش و قانون اساسی فحش می داد...

صبح جمعه باز با خانواده ی عمه ورودی کوه صفه قرار داشتیم،صبحونه حلیم شیر بود که تو ماشین خوردیم و رفتیم به سمت کوه ،از همون قدم های اول،پله های ورودی کاملا یخ زده بود و واقعا خطرناک بود ،اما کمی که جلوتر رفتیم افتادیم تو یه مسیر خلوت و بکر پوشیده از برف نسبتا نرم،هر چقدر از زیبایی و دل انگیزی و تمیزی اون فضا بگم کم گفتم.....محشر بود،محشر،یعنی مسیری که هفته ی پیش با خستگی و هن هن کردن گذشت ،دیروز اصلا نفهمیدیم چه جوری طی شد.

کوهنوردهایی که تو مسیر باهاشون برخورد می کردیم،کلی واسه عمه ذوق می کردن که همت کرده بود و تا اون بالا بالاها اومده بود.این سری ریسک کردیم و همراه شوهر عمه از صخره های هراس انگیز عبور کردیم و تا ایستگاه تله کابین بالا رفتیم.

دیروز یه گروه کوهنورد حرفه ای هم اومده بودن،اکیپی از زن و مرد و پیر و جوون،از اینایی که با طناب از قله آویزوون بودن،و انصافا تو عمرم پیرمردهایی به این زنده دلی ندیده بودم؛ از بس شاد و سرحال و پر جنب و جوش بودن،از بس برف بازی کردن و تو سر و کله ی هم زدن،غریبه و آشنا هم براشون فرقی نداشت،هر کسی بهشون نگاه می کرد یه گلوله ی برفی نثارش می کردن،پیرمرده یواشکی از پشت سر علی اومد و یه مشت برف ریخت تو لباسش،به علی میگم یعنی میشه ما هم که پیر میشیم اینقدر شاداب و پرانرژی باشیم،علی می خنده و میگه:آره،چرا که نه،همه اش به خودمون بستگی داره و اینکه چه جوری خودمون رو عادت بدیم....

برگشتنی هم تو ماشین چای خوردیم که خیلی چسبید،هفته ی دیگه می خوایم کوله برداریم و چایی مون رو ببریم بالای کوه،چه شود!به به

داییم یه سری کفش مخصوص کوهنوردی از تهران آورده بود،که همه ی پسرای فامیل برداشتن،کفش های علی هم دیشب به دستمون رسید،حالا قرار شده علی واسه ی من هم کفش و عصای مخصوص بخره...

ناهار هم خونه ی مامان بودیم،شب هم خونه ی خاله ام "عید الزهرا " بود،که بر خلاف سال های قبل خیلی معمولی بود و بزن و برقص هم نداشتیم،نمی دونم از سردی هوا بود ،یا اینکه همه ی دانشجوها و دانش آموزها امتحان داشتن ،همه ی مهمون ها دیر اومدن و شام خورده و نخورده رفتن....

در مجموع ولی روز خوبی بود.

اینجا هم لینک یه فیلم کوچولو از صبح برفی در مسیر محل کارم رو می ذارم،امیدوارم لذت ببرید.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 13:30 توسط فاطیما|

خب من دوباره اومدم,فکر کردین اومدم جریان رستوران رفتنمون رو تعریف کنم؟نه بابا,اون که کلا کنسل شد.

پریروز من بعداز ظهری بودم,علی هم بعد از اینکه منو رسونده بود باز همت کرده بود و به یه دنیا کار تلنبار شده رسیدگی کرده بود,از جمله اون کیف جینه که خودم دوخته بودم رو داده بود زیپ بدوزن و کیف چادر مسافرتی مون که زیپش خراب شده بود رو داده بود تعمیر و کار دیگه ای که منو خیلی سورپرایز کرد این بود که دوتا از کیف های منو که نو بودن ولی دوسشون نداشتم رو داده بود به دوست کیف فروشش و در عوض یه کیف مشکی مجلسی خوشگل واسم گرفته بود.بعد واسه قفس فنچ ها و مرغ عشق ها کاور جدید گرفته بود,قرص های ماشین ظرفشویی رو که اینبار تقلبی دراومده بود با یه مارک دیگه عوض کرده بود,چند تا بسته ی بزرگ برای خونه خرید کرده بود,به نجاری سرزده بود و مدل سه پایه ی مورد نظرمون رو اوکی کرده بود,چندتا فیلم خوب از کلوپ گرفته بود ,عصای کوهنوردی خریده بود,یه سری تعمیرات جزیی برای ماشینش انجام داده بود و نهایتا ماشین رو گذاشته بود نمایندگی برای سرویس کامل و بعد با تاکسی رفته بود خونه,ماشین منو برداشته بود و ضدیخ و روغنش توش ریخته بود و اومده بود دنبال من,یعنی من باورم نمیشد علی این همه کار رو با این کیفیت مطلوب و تو این تایم کم انجام داده باشه ,من صمیمانه و از ته قلبم ممنون دارشم,و خیلی هم شاد و شارژ شدم خداییش.

خلاصه سریع اومدیم خونه و لباس عوض کردیم و رفتیم دنبال مصی که متأسفانه فهمیدیم مادربزرگش فوت شده ,ما هم به ناچار تسلیت گفتیم و چون خیلی گرسنه بودیم زود برگشتیم خونه که شام بخوریم,از اتفاق توی پارکینگ با آقای همسایه ی بغلی روبرو شدیم که باز صحبت گل کرد و ایشون لطف کردن و ما رو برای شب نشینی و دیدن تزیینات کریسمس دعوت کردن,ما هم با کمال میل دعوتشون رو پذیرفتیم ,این بار روابط خیلی دوستانه تر بود,آقای همسایه با سماور ذغالی اصل روسی برامون چایی درست کرده بود,تمام خونه هم که پر از تزیینات کریسمس بود,چند تا دیس به نازک شده هم گذاشته بودن روی رادیاتور تا خشک بشه برای چای به,یه طاقچه مانندی بالای در ورودی بود که یه سری وسایل قدیمی روش چیده شده بود که آقای همسایه توضیح داد که هرکدوم رو از یه گوشه ی دنیا آورده,یه سری چیزهای ریز تو خونه شون بود که عینا مثل خونه ی ما بود و این باعث میشد خیلی بیشتر باهاشون احساس نزدیکی کنیم مثلا قهوه جوش بالای اجاق گاز یا تخته نرد,یا سرنای نوروز رستاک و حتی سجاده ی تا شده ی روی میز عسلی و گلدان های گل اطراف خونه......شب خیلی خیلی خوبی بود,آقای همسایه خیلی اصرار داره که ما این خونه رو بخریم,خودمون هم تمایل داریم فقط اگه خدا کمکمون کنه و پولش جور بشه....

 

 

 

 

 

اونها هم از ما قول گرفتن که کرسی مون رو جمع نکنیم تا بعد از امتحانای دخترشون یه شب بیان خونمون.

امروز صبح خواب بودم که علی زنگ زد و گفت داره برف میاد با یه ذوقی پریدم لب پنجره که خدا می دونه،آخه چند ساله ما برف ندیدیم،داشتیم عقده ای می شدیم کم کم ..... این عکس مال ظهره،همون موقعی که می خواستم بیام سر کار،از تو پارکینگ گرفتمش.علی اس ام اس داده:وقتی برف میاد بیشتر دوست دارم....حیف که سرکارم،چه کیفی می داد برف بازی با علی...

راستی دیشب یه نرم افزار خوب از سایت بازار گرفتم که فوق العاده اس.اسمش "کتابخانه ی خانگی" هست و میتونم اسم و مشخصات همه ی کتاب هایی که خوندم،فیلم هایی که دیدم و موسیقی هایی که گوش کردم رو وارد و مدیریت کنم،راستش این همیشه یکی از فانتزی های من بوده و حالا خیلی خوشحالم،شما هم لطفا اگر نرم افزارهای خوب و کاربردی تو بازار می شناسید معرفی کنید.

اصفهانی های عزیز برف بازی خوش بگذره....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 14:29 توسط فاطیما|

خب بعد از مدت ها برگشتم با گزارش مفصل

از پنجشنبه ی هفته ی قبل شروع میکنم که بعداز ظهر خواهرم زنگ زد و گفت شب میخوان بیان خونمون ما هم اون شب تئاتر دعوت داشتیم ،خلاصه ما رفتیم و و اونها هم خودشون رو رسوندن،تئاتر آیینی بود و من خیلی دوسش داشتم و به اندازه ی یه روضه ی واقعی پاش اشک ریختم،بعد هم برگشتیم خونه و یه لازانیای خوشمزه درست کردیم و با هم خوردیم،شب هم خواهر طفلکم اصرار می کرد که مثل قدیما شب پیش هم بخوابیم ،اما من شرمنده ی اخلاق ورزشی اش شدم چون یکی از ضد فانتزی های من !! اینه که شب پیش علی نباشم!یه همچین خواهر بدجنسی هستم من.

خلاصه مهمونامون زیر کرسی خوابیدن،شوهر خواهرم صبح بیدار شده بود و بعد از یه نماز و مناجات مفصل واسه خودش رفته بود دعا ندبه،بماند که با منطقه ی ما هم آشنا نبود....بعدش هم اونجا به عنوان صبحونه یه غذای محلی بهش داده بودن که ما تا حالا نخوردیم!....بعد هم برگشته بود و دیده بود ما هنوز خوابیم برای خودش چایی به درست کرده بود....

نزدیک های ظهر علی و محسن رفتن تعمیرگاه و ماشینمون رو که از تصادف تقریبا جون سالم به در برده بود گرفتن و دسته جمعی برای ناهار رفتیم خونه ی بابام و موقع برگش مامانم یه گلدون شمعدونی نازنازی بهم داد.

این هفته هم که دوروزش تعطیل بود،چهارشنبه هم مرخصی گرفتیم که هم استراحت کنیم و هم علی یه کم به درساش برسه.

عصر دوشنبه تو مسیر برگشت از محل کار کلی خرید کردیم برای خونه و اینقدر این سبزیجات تازه و خوش آب و رنگ بودن که هوس کردم یه کمی از هر کدوم رو بچینم کنار هم و ازشون عکس بگیرم،علی هم همین طور که غذا رو اماده می کرد به کارهای من می خندید.بعدش من مشغول پاک کردن سبزی خوردن بودم که دیدم علی از تو آشپزخونه بلند بلند میگه:واقعا متأسفم که همچین زنی دارم من گردن کشیدم و با چشمهای گرد شده نگاش کردم،اون هم یه خنده ی شیطنت آمیز کرد و ادامه داد:که اینقدر خوبه و من قدرش رو نمی دونم....از این دست شیرین زبونی ها علی زیاد داره ،من هم مثل همیشه دلم غنج رفت. بعد از ناهار با اینکه خسته بودیم رفتیم خونه ی مامان بزرگ علی که می خواست آش نذری درست کنه،نخود لوبیا رو گذاشتیم که بپزه،پیاز داغ رو هم درست کردیم و غروب بود که اومدیم بیرون و بالاخره بعد از مدت ها از برکت همین کمک ها موفق شدیم به لیست بلند بالای کارهامون یه سر و سامونی بدیم،یعنی اینقدر کارهای جورواجور داشتیم که به جای نوشتن عنوان کارها،اسم جاهایی که باید می رفتیم رو نوشته بودیم:نجاری،خرازی،لوازم تحریری،و ....آخر شب علی گفت حوصله داری بریم تبلت ببینیم،گفتم آره،رفتیم و علی رغم شرط و شروطمون مبنی بر خرید نکردن تو اولین فروشگاه فریب خوردیم و من به برکت امام حسن مجتبی(ع)،همون شب صاحب یه تبلت خوشگل شدم،بعد هم کلی گشتیم تا یه کیف مامانی قرمز واسش پیدا کردیم.

سه شنبه تصمیم داشتیم بریم فریدونشهر که از خستگی دوندگی های روز قبلش خواب موندیم،اما قبل از ظهر سریع یه کم خوراکی و وسایل دم دستی برداشتیم و با مصطفی (همون مصطفای شب جنایی) رفتیم باغ بهادران که بعد از مدت ها هم چشممون به جمال آب روشن شد و هم آتیش روشن کردیم و عکس گرفتیم که خیلی خوب بود.

شب علی منو گذاشت خونه و یه کم رفت دنبال برنامه های عزاداری ،بعدش هم باز اومد دنبال من و رفتیم خونه ی خواهرم به صرف شام روضه.

چهارشنبه برنامه ی خاصی نداشتیم،ولی تا چهار صبح بیدار بودیم و فیلم می دیدیم،پنجشنبه تا یک بعد از ظهر خواب بودم تازه بیدار شده بودم که عمه ام زنگ زد و گفت میان خونمون،علی خونه نبود من هم اول غذا رو گذاشتم رو گاز که تا شب خوب جابیافته و بعد افتادم به جون خونه و یه حال اساسی بهش دادم،دیگه خیلی خسته شده بودم داشتم به عنوان آخرین کار باقیمانده میوه ها رو می شستم که علی رسید وقتی در رو باز کردم دیدم علی علاوه بر خریدها دو تا شاخه آلستر تازه هم واسم گرفته اینقدر خوشحال و هیجان زده شدم که تمام خستگیم از تنم بیرون رفت.........عمه هم از عید نوروز دیگه خونمون نیومده بود،دو تا دختر هم داره که تقریبا هم سنیم و اتفاقا اون دو تا هم تبلت خریده بودن و حسابی سرمون گرم شد،علی هم با شوهر عمه ام شطرنج بازی کردن،عمه هم یه جفت کفش روفرشی برای من بافته بود....بعد از شام هم یه اسپرسوی اصل درست کردم و با کیک های شکلاتی که عمه اورده بود نوش جان کردیم

 

....و قرار کوه صبح جمعه رو گذاشتیم.

صبح جمعه تو هوای سرد همون پایین صفه صبحانه خوردیم و یواش یواش رفتیم بالا،من خیلی سردم بود و دل درد شدیدی هم گرفته بودم ،اما کم نیاوردم و تا توربین بالا رفتیم، اما تو مسیر برگشت اینقدر هوا عالی بود و اینقدر چهره های شاد و خندان دیدم و اینقدر احساس پیروزی بهم دست داده بود که خدا می دونه،علی هم که ذوق و شوق من رو دید می خواد برای هر دومون عصای کوهنوردی بخره!....ناهار هم باز منزل بابا بودیم و بابای بنده خدا که در اثر مصرف زیاد دارو بدنش کهیر زده بود، تمام صورتش متورم و قرمز بود.

عصر هم که برگشتیم خونه دیدم مادرشوهرم یه اس ام اس خیلی مهربانانه داده و کلی خوشحال شدم،بعد هم من خوابیدم و علی مشغول مطالعه شد،امروز صبح اولین امتحانش بود که خدا رو شکر خوب داده و به امید خدا تا دو هفته ی دیگه امتحاناش تموم میشه و ان شاالله پرونده ی کارشناسی ارشدش برای همیشه بسته میشه.

امشب هم سر یه قضیه ی شرط بندی که مصطفی باخت ما رو به شب نشین دعوت کرده که حتما خوش خواهد گذشت....

وای که چقدر ور زدم!

آهان راستی تو این هفته دو تا چیز جدید هم درست کردم،یکی رولت گوشت ،و یکی هم شکلات کاکائویی که هردوش هم آسون و هم خوشمزه بود،جای شما خالی.

دیگه اینکه همسایه ی خارجکی مون دسته و سر در واحدشون رو واسه کریسمس تزیین کرده بود که برای من خیلی جالب بود،چیه خوب تا حالا همسایه ی خارجی نداشتیم!!

این دفعه دیگه واقعا رفتم،روزهای زمستونی تون خوش!

مخاطب نوشت:دوست عزیزی که به اسم نسیم کامنت خصوصی گذاشته بودی،به روی چشم اگر موردی پیش اومد خبرت میکنم.

 مهربانو جان چند وقته که نظراتی که برات می ذارم ثبت نمیشه.

پی نوشت:

برای درست کردن حدود ۱۰ عدد از شکلات های کاکائویی این مواد کافیه:

کره: ۱ قاشق غذاخوری

پودر کاکائو: ۱ قاشق غذاخوری

شکر: ۱ قاشق غذاخوری

پودر بیسکوییت: ۱ لیوان

شیر: ۱ الی ۲ قاشق غذاخوری

زرده ی تخم مرغ: ۱ عدد

وانیل: نصف قاشق چایخوری

اول کره رو روی حرارت ملایم آب می کنیم،بعد پودر کاکائو رو اضافه می کنیم و هم می زنیم،بعد شکر رو اضافه میکنیم و خوب هم می زنیم.بعدش مواد رو از روی حرارت بر می داریم و زرده ی تخم مرغ رو که با وانیل خوب هم زدیم اضافه می کنیم و در آخر پودر بیسکوییت و شیر رو اضافه کرده با دست ورز می دیم تا به حالت خمیر در بیاد،در صورت تمایل می تونیم گردوی خرد شده هم به مواد اضافه کنیم،مواد رو به اندازه ی کوچک تر از گردو برداشته توی دستمون گرد می کنیم و بعد توی پودر نارگیل،پودر پسته،پودر بیسکوییت و یا کنجد می غلطونیم و می چینیم داخل ظرف و توی یخچال می ذاریم تا خودش رو بگیره،اگه اجازه بدید یک روز کامل تو یخچال بمونه طعمش بهتر میشه.ضمنا طعم بیسکوییت توی این شکلات خیلی موثره،من از یه نوع بیسکوییت که بسته بندی اش شبیه بیسکوییت مادره به اسم baby استفاده کردم.

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 17:5 توسط فاطیما|

از اول مهر رفته بودیم تو نخ کرسی،هم به خاطر حس نوستالژیکش،هم به خاطر سردی خونه مون....

تا اینکه یکی از روزهای اول پاییز وقتی از سرکار برگشتم با این کرسی خوشگل و جمع  جور روبرو شدم که علی تمام شهر رو برای پیدا کردنش زیر پا گذاشته بود،بعدش با هم رفتیم توی انبار و بخاری برقی جهیزیه ی منو که سالها بلا استفاده مونده بود آوردیم بالا،و لحاف قدیمی مون رو هم از ته کمد کشیدیم بیرون و بساط کرسی مون رو علم کردیم.

از اون روز به بعد هرشب روی کرسی مون کلی خوراکی های خوشمزه می چینیم و بعد شام می خزیم زیرش و حسابی گرم می شیم،گاهی کتاب می خونیم و گاهی فیلم می بینیم......جای شما  خالی شب یلدامون هم زیر همین کرسی کوچولو برگزار کردیم.

این ها هم آخرین شاخه های مینای پاییز امسال:

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 15:59 توسط فاطیما|

دیگه یواش یواش داشتیم قرار مدار ها رو میذاشتیم ماه شعبان بود و پر از مناسبت و جشن های مذهبی، خیلی تاریخ های مختلف انتخاب کردیم اما همه اش به یه بهونه ای کنسل می شد.مثلا یه بار بابا گفت که خونمون نقاشی می خواد،کلی پروسه ی رنگ آمیزی طول کشید،بعدش گفت باید پشت بوم رو ایزوگام کنم،بعدش گفت یه مسافرت کوچولو باید بریم،کلا بابا اون موقع ها خیلی سخت گیر بود و می بایست از هر جهت خیالش آسوده می بود،بعد از یه سفر کوتاه دو روزه که آخرین سفر مجردی ام بود،قرار آزمایش خون رو گذاشتیم،که البته دلخوری هایی بین دو خانواده پیش اومد من و علی اما تو حال خودمون بودیم،عاشق و خوشحال.....هنوز قوطی خالی رانی هایی که اونروز علی خرید رو نگه داشتم ....قرار نهایی عقد رو برای نیمه شعبان گذاشتیم که می شد شنبه ۱۸ شهریور ۸۵....

اما اینقدر دیر تصمیم گرفته شده بود که همه ی تالارها از قبل رزرو شده بودن....به ناچار قرار بر این شد که یه مراسم مختصر با حضور اقوام درجه یک تو خونه ی ما داشته باشیم و بعدش هم یه برنامه ی شام توی رستوران....خریدها مون به خاطر فرصت کم محدود شد به آینه و شمعدون و حلقه و یک دست کت شلوار برای علی.....

مهمون ها رو دعوت کردیم ،اقوام علی از تهران و اهواز اومدن....

لباس عروس و سفره ی عقد رو به کمک خاله ام انتخاب کردم ،میوه و شیرینی و کیک عقد رو هم سفارش دادیم ،صبح چهارشنبه هم رفتم آرایشگاه برای اصلاح و برداشتن ابروهام!

پنجشنبه شب هم عروسی عمه ام بود،از عروسی که برگشتیم کلی استرس داشتم،فقط یه جمعه رو فرصت داشتیم تا کارهای نهایی رو انجام بدیم...شب خوب نخوابیدم....صبح بعد از نماز دوباره خزیدم تو رختخوابم....ساعت حول و حوش ۶ صبح بود که زنگ تلفن به صدا دراومد....پدر علی بود ،یه لحظه دلم لرزید،اون موقع صبح ؟!

....خبر بدی داشت،شوهر خاله ی علی به خاطر بیماری قلبی فوت کرده بود..... دنیا روی سرم خراب شد،حتی قدرت اشک ریختن هم نداشتم سرم رو زیر بالش فرو کردم.....خدایا این چه تقدیری بود،همه چیز خراب شد....

مهمان هایی که برای جشن ما از راه دور اومده بودن،لباس عزا به تن کردن....پدر و مادرم به مراسم ختم رفتن،اما خانواده ی علی این پیشامد رو به فال بد گرفتند....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 12:46 توسط فاطیما|

ده سال پیش مثل امروزی بود که توی کتابخونه ی دانشگاه،سر حل کردن تمرین های درس مرجع شناسی داستان عشق ما آغاز شد.و فقط بعضی ها از پیوند سرنوشت ما با کتابخانه ی کذایی آگاه و در شگفتند.....


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 0:33 توسط فاطیما|

هر وقت که از ناژوون رد می شدیم ،می دیدیم که مردم گله به گله دور هم جمع شدن و آتیشی به پا کردن و بعضا بساط بزن و برقصشون هم برپاست(در ایام غیر محرم البته)....ما هم مدت ها بود هوس داشتیم که یه شب بریم و آتیش درست کنیم ....

دیشب حول و حوش ۸ شب بود که داشتیم آماده می شدیم بریم خرید که علی یه دفعه پیشنهاد داد بریم ناژوون،راستش از همون ظهر که علی جوجه ها رو تو مواد خوابوند،به فکر خودم هم رسیده بود....ظرف ۵ دقیقه وسایل ضروری رو طبق لیست پیک نیکمون جمع آوری کردیم و حرکت کردیم،سر راه دنبال دوست علی هم رفتیم که تنها نباشیم،و در کمال تعجب دیدیم که برخلاف همه ی شب های قبل هیچ کس تو اون جاده ی جنگلی نبود.

هوای  بسیار بسیار سرد و منظره ی یک بیشه ی پاییزی و تاریکی و خلوتی شب رو تصور کنید،دوست علی همینطوری که داشت زغال ها رو توی منقل باد می زد،شروع کرد به تعریف کردن یه داستان و اسم و آدرس اشخاص داستان رو هم به علی معرفی میکرد و می گفت فلانی رو می شناسی که فلان جا کار می کرد،پسرش هم فلانی بود....اینجوری می خواست قصه رو واقعی جلوه بده،علی که کلکش رو خونده بود همه اش می خندید و میگفت به حرفهاش گوش نده،سر کارمون گذاشته،من هم با همین تصور داشتم به داستان گوش می دادم و همزمان توجهم به یه گربه ی چاق و چله که بوی مرغ به مشامش خورده بود و داشت می اومد طرف ما جلب شده بود که یه دفعه مصطفی یه داد بلند زد؛ و من چنان جیغ بنفشی کشیدم که در تمام عمرم نامکرر بود....

چند دقیقه بعد یه مردی رد شد که دو تا بره ی فوق العاده سفید و ناز پشت سرش راه می رفتن ،انگار که کارتون هایدی جلوی چشممون باشه.

ضمن غذا خوردن استخون های جوجه رو مینداختیم جلوی گربهه ،تا اینکه علی متوجه شد گربه بعضی از استخون ها رو خودش می خوره و بعضی هاش رو می بره جایی و دوباره برمی گرده،کمی بعد که بحثمون در مورد تئاتر و شعر و حسین پناهی و علی حاتمی داغ شده بود ،یه دفعه صدایی شبیه گریه و ناله ی محزون یه پیرزن به گوشمون خورد،تو اون فضای مخوف،خوب گوش هامون رو تیز کردیم که علی گفت این صدای ناله های یه گربه در حال زایمانه.....بعدش هم جای شما خالی چای و میوه و تخمه خوردیم تا اینکه یه دفعه سوز و باد وحشتناکی وزید که مجبور شدیم به سرعت برق جمع و جور کنیم و برگردیم،تو مسیر برگشت بودیم که یه دفعه یه سگ خیلی بزرگ حنایی رنگ پرید جلوی ماشین ،اینقدر سریع که فرصت ترمز گرفتن نبود و اگه مهارت رانندگی علی تو منحرف کردن  فرمان نبود الان خون سگه هم به گردنمون بود.

این بود داستان یک شب دهشتناک واقعی که مقدار معتنابهی آدرنالین در خون ما ترشح کرد....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 15:35 توسط فاطیما|

خیلی وقت ها پیش میاد که شیفت کاری من و علی برعکس همه،مثلا اون از ۷ صبح میره سرکار و ۲ بعداز ظهر برمیگرده خونه،من هم از ۱ بعد از ظهر میرم تا ۸ شب،اینجوری در طول روز اصلا همدیگه رو نمی بینیم و به خاطر یه کم باهم بودن شب ها دیر می خوابیم،خیلی دیر،واسه همین جمعه ها برای یه خواب صبحگاهی هلاکیم

دیروز صبح بابا واسه صبحونه دعوتمون کرده بود،با کلی غر و لند رفتیم خونه شون،حول و هوش ۹ بود که زدیم بیرون خیلی خوابمون می اومد،ولی من دلم نمی خواست بریم خونه،به علی گفتم:حالا که بعد مدت ها صبح جمعه ای اومدیم بیرون میای بریم پارک ؟

علی هم قبول کرد و رفتیم ،همون پارک خاطره انگیز دوران دوستی مون،نگفته می تونین تصور کنین یه پارک خلوت پاییزی اول صبح جمعه رو!

یه عالمه عکس های خوشگل پاییزانه گرفتیم،کلی هم برگ خوشگل و میوه ی کاج جمع کردیم....بعدش هم رفتیم باغ پرندگان،باورتون میشه ما ده ساله که همدیگه رو می شناسیم ولی تا حالا با هم باغ پرندگان نرفته بودیم؟

اونجا هم خیلی خیلی باحال بود،چه پرنده های ناز و بامزه ای!....عجب هوایی،یه نم هم بارون زد....همه چیز عالی بود،بعدش هم دوپرس کباب گلپایگان گرفتیم و اومدیم خونه....تمام بعداز ظهر رو هم خوابیدیم و حالش رو بردیم،شب هم هر کدوم به کارهای شخصیمون رسیدیم و ۱۲ شب خاموشی زدیم.

به علی گفتم از امشب همزمان با تماشای رادیو ۷ ،یواش یواش بساط شب نشینی هامون رو جمع و جور می کنیم و راس ۱۲ می خوابیم،تا چه پیش آید!

ما نهمین ۹/۹ زندگیمون رو فراموش کردیم،چرا عایا؟!علی؟!

روزت مبارک دانشجوی ترم آخر من

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 12:41 توسط فاطیما|

 

                 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 10:13 توسط فاطیما|

51.تو از طریق مامان ....به مادر متصلی و من از طریق تو. همیشه ی دنیا قدر این نقطه ی اتصال خودم رو می دونم و تا ابد دوسش دارم!

52.در مورد بچه دار شدن تردید جدی داریم.پس از عقدمان این مورد را به طور مفصل به بحث خواهیم گذاشت.مزایا و معایب آن را دقیق خواهیم سنجید و آنها را یادداشت کرده و پس از بررسی دقیق در طول زمان عقد و چند سال اول پس از عروسی با اتکا به خداوند تصمیم درستی اتخاذ خواهیم کرد.

53.من و تو در درجه اول وسیله ی آرامش هم بوده و راحتی روح را به طرفمان هدیه خواهیم کرد.

از اینجا به بعد قانون ها رو من _فاطمه_ نوشتم طبیعتا لحن نوشتاری من کمی متفاوته و پختگی و انسجام کلام علی رو هم نداره،اما چون بهتون قول داده بودم،قانون های خودم رو هم با حداقل سانسور می نویسم.

54.تو خونه ی علی و فاطمه نه زن سالاریه ،نه مرد سالاری،بلکه این عشقه که به زندگی ما حکومت می کنه.

55.زندگی ما نظم خاصی خواهد داشت و هر دو نفرمون برای برقراری این نظم تلاش می کنیم.

56.بعد از عقد یه اسم قشنگ برای خونه ی مشترکمون انتخاب می کنیم.

57.قول بده که همیشه مواظب حجاب من باشی،همیشه حجاب زن رو از غیرت مردش می دونن.

58.بیا سعی کنیم تا می تونیم چیزی از کسی قرض نکنیم ،نه وسیله ،نه پول ،که روی پای خودمون بایستیم،هرچقدر هم که دشوار باشه،به آرامشش می ارزه.

59."شکر" را به چشم یک وظیفه بنگریم،تصور نکنیم که این خود ما بودیم که تونستیم این نعمت رو به دست بیاریم ،بلکه این نعمت از جانب خداست و تا آخر عمر هم که شکرگزارش باشیم بازم کمه.

60.عضو کتابخونه می شیم،مطالعه می کنیم،راجع به مطالب کتاب ها بحث می کنیم ،کتاب ها رو "هم خوانی" می کنیم،و کتاب های مفیدی که یادآوری مطالبش گاه به گاه برامون لازم باشه رو خریداری می کنیم.

توضیح :.... در قانون شماره 51،اسم حقیقی مامان منه که حذف شده.

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 22:14 توسط فاطیما|

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 19:8 توسط فاطیما|

                    

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 18:58 توسط فاطیما|

امسال درست بعد از تعطیلات عید نوروز ،سیل مشکلات و مصائب به سمت زندگی ما سرازیر شد و تمام این هفت هشت ماهی که از سال 92 گذشته هرروزش پر از دغدغه های فکری و روحی و آزارنده بود گرچه هر دوی ما همیشه صبور بودیم و شاکر

هفته گذشته به مناسبت تعطیلات عید قربان سفر کوتاه سه روزه ای به قم و تهران و شمال داشتیم و ضمن مدد گرفتن از کرامات حضرت فاطمه ی معصومه سلام الله علیها و حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام همه ی آرزوهایمان را روی کاغذی نوشتیم و به آب بی انتهای دریا سپردیم به این امید که کائنات همه بسیج شوند و ما دو تا را به خواسته هایمان برسانند و اینگونه شد که در شب و روز عید عظیم غدیر که برکتش وصف ناشدنی است دو تا از بزرگ ترین مشکلات ما به عالی ترین نحو ممکن رفع و رجوع شد.

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابیطالب و اولاده المعصومین

عید بر همه تان مبارک،التماس دعا

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 1:6 توسط فاطیما|

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 13:26 توسط فاطیما|

 

      

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 13:21 توسط فاطیما|

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:10 توسط فاطیما|

دیشب یه دسته بزرگ گل مینا برای خونه خریده بودیم، دم در ورودی چند تا شاخه اش رو دادیم به همسایه ی واحد بغلی....چند دقیقه بعد زنگمون رو زدن و دعوتمون کردن خونشون به صرف چای و میوه و شیرینی

خانوم همسایه اهل قرقیزستان هستش،وقتی رفتیم خونه شون خیلی خوشحال و هیجان زده بود،می گفت شما با این گل ها منو به کشورم بردین،می گفت الان تو کشور من فصل این گل هاست و سر همه چهارراه ها پیرزن ها گل مینا می فروشن.....

بعد از پذیرایی همه چراغ ها رو خاموش کردن و زیر نور ملایم آویزهای رنگی، دختر نوجوونشون چند تا آهنگ زیبا و نوستالزیک برامون نواخت....دیشب یک شب رویایی و دل انگیز بود در یک جمع صمیمی ....حاصل چرخه ی عشق....

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 10:5 توسط فاطیما|

چند روز بعد بابا با خانواده ی علی تماس گرفت و قرار شد که من و پدر و مادرم بریم خونه ی علی اینا،هم برای آشنایی بیشتر و هم دادن صورت قباله،بابا شیرینی خرید اما تو مسیر کمی بداخلاقی کرد دلشوره داشتم ،اون لحظات رو هیچ وقت فراموش نمیکنم،این اولین بار بود که وارد خونه ی علی اینا می شدم ،خونه ای که معشوق من توی اون زندگی می کرد و بارها و بارها گوشه گوشه اش رو برای من توصیف کرده بود.

پدر و مادر علی به استقبالمون اومدن،بعد از پذیرایی و خوش و بش های معمول کمی جو آروم شده بود که بابا پاکت صورت قباله رو به پدرعلی داد.و علی با صدای بلند اون رو توی جمع خوند،چهره ی پدر مادر علی به وضوح در هم رفت....ما خداحافظی کردیم و رفتیم غافل از این که دوباره با این اتفاق همه چیز خراب شد،پدر و مادر همسرم به هیچ عنوان حاضر نبودن این مقدار مهریه رو بپذیرن و علی می بایست با مشکلات جدید دست و پنجه نرم می کرد...چند روز بعد خانواده ی علی تماس گرفتن که برای مذاکره راجع به مهریه به خونه ی ما بیان،البته پر واضح بود که علی تحت فشارشون گذاشته بود،اون روز علی توی جلسه حضور نداشت،پدر مادرش و دو تا از شوهرخاله هاش اومده بودن حدودای ۵ عصر بود که اومدن صحبت ها تا اذان مغرب طول کشید اما نتیجه ی رضایت بخشی نداشت،بعد از خوندن نماز دوباره بحث ها شروع شد و هیچ کدوم از طرفین کوتاه بیا نبودن نهایتا طی دو مرحله بابا به اندازه ی دو تا ۵ ملیون کوتاه اومد اما باز هم با مقدار مهریه مورد نظر خانواده ی همسر خیلی فاصله داشت،خانواده ی علی میگفتن این مبلغ از عهده ی پسر ما برنمیاد و بابا هم میگفت من قول میدم تا زمانی که پسر شما امکانش رو نداشت ازش طلب مهریه نکنم و این فقط رو کاغذه و کی داده کی گرفته و از این حرف ها.....سرتون رو درد نیارم اون شب بابای علی با قهر از خونه ی ما رفت....تمام روز بعد من دوباره اشک ریزان توی زیرزمین بودم و از طریق داداشم به بابا پیغام میدادم که من دلم نمی خواد مهریه ام از چهارده سکه بیشتر باشه،اما هیچ کس به من اهمیت نمی داد.

روزهای سختی رو پشت سر می ذاشتم و امکان هیچ گونه تماسی هم با علی نداشتم

تا اینکه چند شب بعد علی صورت قباله ی امضا شده رو آورد در خونه،من از بالای راه پله ها گوشام رو تیز کرده بودم و وقتی فهمیدم قضیه از چه قراره از شدت شوق اشک ریختم و همون لحظه نماز شکر خوندم....بماند که علی با چه مصیبتی از پدرش و بقیه ی اقوام امضا گرفته بود....

      

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 12:22 توسط فاطیما|

 

قبل:

 

بعد:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 11:52 توسط فاطیما|

خبر مهم این روزهای ما این است که علی جان از پست و مقامی که باعث شده بود سه سال تمام از ۶ صبح تا ۹ شب و گاهی حتی بیشتر از آن از نعمت دیدارش محروم بمانم استعفا کرد و یک هفته تمام برای خودش و من مرخصی گرفت و تمام این یک هفته را در شهر خودمان ماندیم و هر جا که دلمان خواست رفتیم و به همه ی اقواممان که دلمان دلتنگ دیدنشان بود سر زدیم و همه ی کارهای عقب افتاده مان را سرو سامان دادیم و توی بازارهای قدیمی و حتی پاساژهای باکلاس بالای شهر که هزار سال بود وقت نداشتیم با آرامش تویشان راه برویم ،با طمأنینه قدم زدیم و با هم صبحانه های مفصل و غذاهای خوش آب ورنگ تدارک دیدیم و توی دهان هم لقمه های عاشقانه گذاشتیم....و حالا بعد از این یک هفته ی عزیز و دوست داشتنی که به گمانم یکی از به یاد ماندنی ترین هفته های زندگیم خواهد شد سر کارمان برگشته ایم و اینقدر مسیرهایمان به هم نزدیک شده که هر روز درحالی که بسته های خوشمزه ی صبحانه مان را که تویش یادداشت های مهربان رنگی رنگی هم گاهی یافت می شود توی کیفمان گذاشته ایم در کنار هم توی یک ماشین می نشینیم و بعداز ظهرهم با همان یک ماشین برمیگردیم خانه و بعد از خوردن یک ناهار دونفره که همیشه حسرت نخوردنش را داشته ایم کنار هم دراز میکشیم روی کاناپه و فیلم می بینیم و تخته نرد و پاسور بازی می کنیم و عصرها قهوه ی ترک اصل دم می کنیم و انار دانه شده و هلوی قاچ شده می خوریم و حال زندگی مان را می بریم....

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 11:29 توسط فاطیما|

ماه مشرقم من ، با تو عاشقم من ، تو تو تو با تو

رقص آتیشم ، شعله می كشم من ،تو تو تو با تو

آرزوی من ، با تو بودنه ، روز مرگ من ، بی تو بودنه

من عاشق تر از پیشم

دارم عاشق ترم می شم

با تو چون شقایق ها شراره ی آتیشم

من عاشق ترم از تو دیوونه ترم از تو

اگه مجنون مجنونی من مجنون ترم از تو

منو در بوسه غرقم كن نمی خوام عشق پنهونی

برقصیم زیر این بارون در این دریای طوفانی

من بی تو نمی رقصم من بی تو نمی خونم

نباشی در كنار من ، من زنده نمیمونم

عاشقت منم ، عاشقم تویی ، تو تو تو با تو

با تو هم قسم ، ای همه كسم ، تو تو تو با تو

آرزوی من ، با تو بودنه ، روز مرگ من ، بی تو بودنه

من عاشق تر از پیشم، دارم عاشق ترم می شم

با تو چون شقایق ها شراره آتیشم

من عاشق ترم از تو دیوونه ترم از تو

اگه مجنون مجنونی من مجنون ترم از تو

منو در بوسه غرقم كن نمی خوام عشق پنهونی

برقصیم زیر این بارون در این دریای طوفانی

من بی تو نمی رقصم من بی تو نمی خونم

نباشی در كنار من ، من زنده نمیمونم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 13:29 توسط فاطیما|

سلام به همه ی دوستان خوبم

از اینکه مدتی نبودم عذر خواهی میکنم.

از لحاظ کاری سرم شلوغ بود و فرصت کافی نداشتم.

حالا به کمکتون احتیاج دارم ، قراره یه جشن برای همه ی کارمندان شهرستان برگزار بشه،که من هم جزو اعضای اتاق فکر هستم و درحقیقت میشه گفت به نوعی صاحب نظر.

میخوام از شما خواهش کنم هر ایده ای که برای جالب شدن و متفاوت بودن جشن ما دارید همین جا لطف کنید و پیشنهاد بدید.

ایده ها در مورد راهروی ورودی و مراسم استقبال،نحوه ی شروع برنامه و تلاوت قرآن،نحوه ی اجرای سرود ملی ،سایر برنامه هایی که میشه اجرا کرد(مثل گروه سرود،تئاتر،شعبده بازی و....)معرفی کلیپ زیبا و متناسب با فضای جشن،نوع پذیرایی و هدیه ی مدعوین ،نحوه ی اطلاع رسانی،طراحی صحنه و....مورد نیاز است.....

خلاصه که خیلی به حضورتون احتیاج دارم،پیشاپیش سپاسگزارم....

 

پی نوشت: یکی از دوستان خواسته بودن که بیشتر در مورد این مراسمتوضیح بدم،جشن ما به مناسبت هفته ی دولت و تکریم کارمندان هستش گرچه تاریخش گذشته ولی نماینده ی مجلس پیشنهاد این جشن رو برای اولین بار داده و تصمیم داره هر سال برگزارش کنه،چیزی که خواسته اینه که جشن کاملا شاد و حتی بدون هیچ گونه سخنرانی بشه و همه چیز توی این جشن خاص و تک و خلاقانه باشه،طی جلسه ای که دیروز برگزار شد تصمیم فعلا این شد که برگزاری جشن رو برای اطمینان خاطر به شرکت های خصوصی تشریفات بسپاریم ،به هر حال هر یک از نهادها مسئولیتی رو به عهده گرفتند و علی الحساب برنامه ی تبلیغات،اطلاع رسانی،دعوت نامه ها و بنر های سطح شهر رو به ما سپردن.

من سال گذشته تجربه ی برگزاری یه جشن بزرگ رو داشتم و با اینکه هم من و هم سایر همکارانم تجربه ی اولمون بود و ایراداتی هم داشتیم ،اما در مجموع با توجه به بودجه ی کم و حتی کمبود نیروی انسانی نتیجه ی کارمون قابل قبول بود،به هر حال کارمون در حال حاضر خیلی سبک شد،اما همچنان به نظرات ارزشمند تک تکتون نیاز دارم،نظراتی که داده بودین واقعا عالی بودن

ما یه جشن بزرگ دیگه هم در پیش داریم،اون هم جشن هفته ی کتاب در اوایل آبان هستش که برای من مهم تره و چقدر عالی میشه که از الان پیشنهاداتتون رو در مورد اون جشن هم بهم بگین،یه دنیا از همتون ممنونم به خاطر همراهی تون....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 12:45 توسط فاطیما|

۴۱.طبخ غذا با حوصله و ابتکار،با سلیقه و نوآوری، و با آراستگی سفره خواهد بود.غذا در زندگی ما بار معنایی فوق العاده ای خواهد داشت.ما آن را برای کسب انرژی در جهت تداوم شور و نشاط در زندگی فاطمی مان وبرای خلق لحظات شیرین و به یادماندنی و به عنوان "نماد خانه" خواهیم دانست و هرگز در طول زندگی مشترکمان جدای از یکدیگر غذا نخواهیم خورد.

۴۲.اصول نگاشته شده در این پیمان نامه پس از تایید و رویت تو لازم الاتباع و قابل اجراست،بدیهی است استدعای عاجزانه ی من مبنی بر انعکاس نقطه نظرات تو به همین صورت بند بند در انتهای این پیمان نامه است که من ندیده تمامشان را قبول خواهم داشت.

۴۳.مطالعه و ادامه تحصیل به شکل اخص آن دغدغه ی اصلی فرهنگی در زندگی ما است.ما متعهد می شویم به طور کامل و از سر ارادت دل به "علی" کمک کنیم که مدرک کارشناسی ارشد را اخذ کند. "فاطمه"همراه با مطالعه ی نشریات،کتاب و اینترنت با توجه به مشغله ی کاری "علی" در به روز رسانی اطلاعات او و کمک به ادامه تحصیل او از هیچ اقدامی فروگذار نخواهد کرد.بدیهی است اولویت اول پس از عقدمان تکمیل کارشناسی با نمرات مطلوب است.

۴۴.ما در زندگی دوست داریم و علاقه مندیم به موفقیت های چشمگیر دست پیدا کنیم،زیبا آن است که فاطمه رژی و پشت صحنه ای فداکارانه بیافریند و با ایجاد و تداوم آرامش و زیبایی های زندگی در به اوج رسانی "علی" که تمام زندگی را به اوج خواهد رساند صادقانه تلاش کند.

۴۵.ما از زحمات و خون دل خوردن ها،کنایه ها و زخم زبان ها ،مشکلات و موانعی که طرف مقابلمان برای وصالمان و به عقد درآمدنمان به جان خریده کاملا آگاهیم و عاشقانه دست او را می بوسیم و همواره خود را مدیون او می دانیم و خوشبختی را به او هدیه خواهیم کرد.

۴۶.این یکی رو با لحن خودم میگم:قبلا هم گفتم من دوست دارم و عاشق اینم که پرستیده بشم کما اینکه بپرستم دیگه این گوی و این میدان!!

۴۷.من یاب آیه ی کریمه ی "صولوابارحامکم" همواره به منزل اقوام با اولویت والدین سر می زنیم و با تلفن جویای احوالشان خواهیم بود.همچنین مهمان را حبیب خداوند می دانیم و زیاد مهمان خواهیم داشت.به طور خلاصه زندگی فاطمی ما پرترافیک ترین و پر رفت وآمدترین زندگی در تمام فامیل و آشناهایمان خواهد بود.این امر با یاری و توافق دو طرفه محقق خواهد شد.

۴۸.به هم نگاه محبت آمیز به وفور خواهیم کرد و با هم زیاد حرف خواهیم زد.فراموش نمی کنیم که سه سال همیشه با طراوت و شادابی و نو حرف زدیم و با حرف زدن به هم نزدیک شدیم،همدیگر را شناختیم ،پسندیدیم و به هم دل باختیم.دستانمان ،لب هایمان و آغوشمان زبان هایی هستند که علاوه بر زبان دهان به انتقال مفاهیم زیبای زندگی به ما کمک خواهند کرد.

۴۹.فضای کنونی روابطمان در عالیترین وجه به سر می برد ولی می دانیم برای نیکویی حدی نمی باشد.

۵۰.ما قول داده ایم عاشق هم باشیم و تا همیشه در دنیا و آخرت این پیمان را گرامی خواهیم داشت.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 15:13 توسط فاطیما|

یکی از قشنگ ترین معجزه های  زندگی ما این بود که تولد هامون تو دو روز پشت سرهمه،۲۴ و ۲۵ مرداد.....

و با هم قرار گذاشته بودیم که ساعت ۰۰:۰۰ شام ۲۴ مرداد رو  به عنوان لحظه ی خاصی که هر دومون تو اون لحظه هم سن هستیم جشن بگیریم.

تا اینکه شام روز بیست و چهارم مرداد امسال،مامان علی بهش زنگ زد و گفت الان دقیقا یک ساعت از تولدت می گذره .....و من و علی بعد از حدود ده سال که از آشنایی مون می گذره تازه فهمیدیم که هر دومون متولد ۲۴ مرداد هستیم من اذان صبح و علی ۱۰ شب.....خدایا ممنون به خاطر این حس خوب ،به خاطر یکی بودن روز تولدم با کسی که تو دنیا از همه برام عزیزتره....

امسال هدیه ی من یک دسته گل زیبا بود و یک دنیا تبریک صمیمانه و مکرر از زبان علی محبوبم و یک دسر ساده هم شیرینی تولد علی قشنگم بود که در جمعی دوستانه نوش جان شد.

 

 

             

 

             

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 17:22 توسط فاطیما|

فردا که از خواب بیدار شوی دیگر متولد شده‌ای.

 شناسنامه ات و خورشید مرداد می‌گویند فردا تولد تو است.

تولدت مبارک مرد مردادی!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 8:12 توسط فاطیما|

۳۱.اعتماد به طرفمان را افزایش می دهیم و وجود آن را به او هماره اعلام خواهیم داشت.

۳۲.در سوء تفاهمات تا روشن شدن موضوع صبر جمیل پیشه می کنیم و یک طرفه قضاوت نخواهیم کرد.در ضمن هرگز گذشت و عفو را فراموش نخواهیم کرد.

۳۳.اراده ی آهنین،اعتماد به نفس،توکل به خدا،شناسایی نیروهای درونی مان،باور به توانستنمان و نشاط و شادابی و قدرت ایمان و عشق را واژه واژه به کار خواهیم بست و باور خواهیم داشت.

۳۴.ما همانند الگوهای زندگیمان علی(ع) و فاطمه(س) امور زندگی را بر دو بخش تقسیم خاهیم نمود،کار بیرون از خانه با علی و کار در خانه با فاطمه.این هم عین  زندگی فاطمی است و هم با روحیات ما سازگارتر،هم لذت بخش است و هم مطمئن.

۳۵.کار کردن و کسب درآمد،درس خواندن،انجام امور منزل،سرزدن به اطرافیان و همه و همه تنها برای زیباتر شدن زندگی مان است،لحظات شیرین زندگیمان را با هیچ چیز عوض نمی کنیم.

۳۶.شاکله ی زندگی ما یک زندگی در اوج احساس همراه با تعقل و دوراندیشی ، و تلاش در یک مسیر مستقیم و روشن در جهت یک زندگی فاطمی خواهد بود.

۳۷.در خوشبینانه ترین حالت ۷۰ سال زندگی میکنیم که با طی بیش از ۲۰ سال آن ،هنوز نیم قرن از زندگی در این دنیا فرصت باقی است،این فرصت طلایی را غنیمت می شمریم و خود را برای زندگی ابدی در طول این نیم قرن کاملا آماده خواهیم ساخت.

۳۸.گناه در زندگی فاطمی بی معنا خواهد بود و ناروا.با جهد وافی و در طی یک برنامه ی زمان بندی شده با اولویت گناهان کبیره،گناهان دیگر و مکروهات ،تمام وجود خود را وقف ترک و توبه از گناه کرده و باور می کنیم که اگر عصمت غیر قابل دسترسی است تالی تلو معصوم شدن  و نزدیک شدن به مرزهای عصمت با کوشش فراوان و استعانت از خداوند هرگز محال نمی باشد.

۳۹.شب های علی و فاطمه در زندگی مشترکشان شب های رویایی و به یاد ماندنی خواهد بود. ما بخش اعظم تمام شب های زندگیمان را به آنچه در قالب عبارت "عشق بازی" مفهوم می یابد خواهیم گذراند. قسمتی از شب ــ ترجیحا نزدیک صبح ــ نیز به عبادت و تفکر سپری خواهد شد.به زودی منشور کامل شب های علی و فاطمه را خواهم نگاشت.

۴۰.دوره های ۴۰ تایی زیارت عاشورا تا پیوستن به امام حسین(ع) روال همیشگی زندگی ما خواهد بود.هر روز یک زیارت عاشورا.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 17:27 توسط فاطیما|


آخرين مطالب
» رونمایی
» یک هفته زندگی در سینما
» از سرمای جانسوز زمستان تا جشنواره ی فیلم فجر
» برام هیچ حسی شبیه تو نیست...کنار تو درگیر آرامشم
» کوهنوردی در برف
» برف نو برف نو سلام...سلام...
» روزهای خاطره انگیز
» یلدای امسال زیر کرسی
» پیچک خاطره 22 -قرار عقد کنان
» love story of ali & fatemeh

Design By : Pichak